تبليغاتX
http://asadream.us نانوشته های خاموش

پریشان نوشته های گمنام عاشق

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

** خودم را به دست ِباد می سپارم.

میخواهم کاخ ِآرزوهایم را که از تو در

قلبم ساخته ام،به باد نشان دهم تا

ویرانش کند.میخواهم همهءنشانه هایی

را که برایم نویدی از با تو بودن،بود،را،

بسوزانم.آتش و باد همکاران ِخوبی اند،

امّا،نمی دانم چرا؟؟؟این کاخ اینقدر محّکم

است، که حتی،زلزله هم حریفش نمیشود.

پس،خود را به دست ِتقدیر میسپارم تا او

حکمی برای بیوفایی هایت صادر کند..

.. خودم راکنج ِ این شبها رها کردم،ولی تا کی؟

.. اسیر ِدست ِزیبای ِشما کردم،ولی تا کی؟

.. خودت هم خوب میدانی صبورم،چون خبر داری

.. چگونه با غم و با غصه، تا کردم،ولی تا کی؟

..توقع هم ندارم چون تو میدانی، دراین شش سال

.. به یک عکس ِسه در چار اکتفا کردم،ولی تا کی؟

.. نگفتی نه،تو میگفتی صبوری کن، تحمّل کن

.. ندیدی تو،تحمّل من،به خدا کردم،ولی تا کی؟

.. نه شب دانست دردم را،که دائم همنشینم بود

.. نه این کاغذ،که رویش را،سیا کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گریه،اگرناله،اگرشیون،اگرفریاد

.. تمامش را چه زیبا بی صدا کردم،ولی تا کی؟

..  هر از گاهی که از دستت دلم خون بود،درد ِدل

... به روی جانمازی با خدا کردم،ولی تا کی؟

... دلم خون بود،شاکی هم،ولی هرگز نپنداری

.. که نفرین کرده باشم،نه،دعا کردم،ولی تا کی؟

.. نیامد دست ِگرم ِتو در این سرما و دستم را

.. ز ِناچاری ،هزارن بار، ها کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گاهی حساب ِزندگی را می کنم،گاهی

.. تمامش راحساب ِما دوتا کردم،ولی تا کی؟

... نه که تقویم ِ ما روز ِعزا کم داشت،از دستت

... تمام ِ عیدها را هم ،عزا کردم،ولی تا کی؟

..سخن از مرگ ِیک عشق است.شوخی نیست،چندین سال

... بدونت عاشقی راادعا کردم ،ولی تا کی؟

** آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

 حیفم آید که ترا دست خدا بسپارم... خداحافظ.. یاران

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 3:52 | لینک ثابت |

   .... زنده باد آزادی...

دگرصبح است و پایان شب تار است

دگر صبح است و بیداری سزاوار است

دگر خورشید ازپشت بلندیها،نمودار است

           دگر صبح است...

 دگر از سوز و سرمای شب تاریک،تنهامان نمی لرزد

دگر افسرده طفل پابرهنه،از زبان مادر شبها نمی ترسد

دگر شمع امید ماچو خورشیدی نمایان است

           دگرصبح است...

کنون شب زنده داران! صبح گردیده،

نخوابید،جنگ در پیش است

کنون ای رهروان حق،شب تاریک معدوم است

سفیدی حاکم و دردادگاهش،هرسیاهی خرد ومحکوم است

کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم

دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است

سزای حق کشان،در چوبهءدار است

   وما باید که برخیزیم...

              دگر صبح است...

چنان کاوه، درفش کاویانی را بروی دوش اندازیم

جهان ظلم را از ریشه سوزانده،جهان دگری  سازیم

        دگر صبح است...

دگرصبح است و مردم را کنون برخاستن شاید،

نهال دشمنان را تیغها باید

    که از بن بشکند،نابودشان سازد...

اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد،

قوی چوپان بباید نیش او بندد

اگر غفلت کند او خود گنهکار است

               دگر صبح است

دگرهر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است

     واین افسردگی،ناراحتی،عار است

دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را،

بسوزانیم دشمن را،

که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان،

ویا همراه بادی او شود دور از زمین ما،

              دگر صبح است...

  دگر روز تبهکاران به مثل نیمه شب تار است...

     دگر صبح است...

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 7:30 | لینک ثابت |

 

دوست دارم نفسم.

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

...جیگمیل خوشگل،اینم تقدیم تو باشه...

... باز دلم هواتو کرده،بیاپیشم مهربونم

... به خدا قسم که بی تو نمی تونم که بمونم

...فکر کنم توقعی نیست که بیای پیشم بشینی

... توچشات نگا کنم من،توچشام عشقو ببینی

... این کویر دل من یه قطره بارونم نداره

... زیر ِچشم نگام بکن باز شاید آسمون بباره

...زل زدم تو خم ِجاده تا شاید بیای دوباره

...اگه باشی توی ِدل،غصه دیگه پا نمی ذاره

... نصف ِشب گذشته،چشمات توی ِخواب ِناز ِنازه

...امّا حیف تورو ندارم،من که چشمام باز ِبازه

...ای خدا این شب ِتاریک ،چقدر دور و درازه

... ای خدا زندگی اینه؟ هر کی عاشقه، می بازه؟

...فکرشو نکن عزیزم،هر کسی یه جوری گیره

... اون که عشق، تودل نداره،خدا عمرشو بگیره

مهسای ناز نازی اینم تقدیم ِاون قلب مهربون و

 معصومت که برام خیلی عزیزی.این تحفهء ناقابل رو از این دائی جونت بپذیر. دوست دارم با (ص) صابون

تا همه تو کفش بمونن.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 7:28 | لینک ثابت |

مادرم دیگر در خانه نیست که بامدادان با نوازش من رابیدار کند.در کوچه هم دیگر آواز صبح به خیر

گنجشک ها به گوش نمیرسد.سجاده ام دیگر اذان را برای خوابم زمزمه نمی کند.حتی ساعت چوبی نیز

من را فراموش کرده است . آه ای دنیا چقدر من تنهایم.

....... مادر توئی تاج سرم

.......رفتی نمیشه باورم

..... مادر توئی همه کسم

..... رفتی شکست بال و پرم

.... مادر دلت شکسته بود

..... مادر چشات چه خسته بود

.... فدات بشم ای نازنین

.... غم تو نگات نشسته بود

..... مادر رفتی  شکست دلم

.....کاش نزنه قلب تو سینه م

....مادر دلم تنگه برات

.... چه زود تموم شد نفسات

.....اشگم دیگه در نمیاد

..... دلم فقط تورومیخواد

.... خودت اینو خوب می دونی

..... دوست دارم خیلی زیاد

...... مادر رفتی تو توبهشت

..... خدا اینو واست نوشت

..... شادم که راحتی اونجا

.... امّا چه تلخه سرنوشت

....  مادر تنها شدم رفتی

.... چرا بار ِسفر بستی

.... تورو نمی بینم دیگه

..... ولی تورویاهام هستی

 ....... مادر دو سال گذشت، در این دو سال تمام دقایق

... در غمت فرورفتم و حتی عقربه های ساعت

دیواری اتاقم با من گریستن،باز هم شب آمده،همان

... پناه دهندهء اشک ها و هق هق های من. ولی باز تو نیستی. مادر من دیگه بریدم ،من دیگه خسته شدم،

.... در میان این سایه ها زندگی کردن،عذابم میدهد

.... آخه تو هر کجا که میرفتی منم با خودت میبردی

.... پس چرا الان منو نمی بری؟ منوبا خودت ببر.

.....

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 5:1 | لینک ثابت |

برای نازنین بانوی هنر و موسیقی،قول داده بودم برات قطعه ای بسرایم.

 این تحفهء ناقابل را از این جا مانده گدای ژنده پوش بپذیر. تقدیم به

      (آ.ی.ک.آ)

....من ازبی کسی های ِبی اِنتها

...میان ِحریقی ز هذیان وتب

...به دنبال دستی پر از سادگی

...تو را یافتم در نفسهای ِشب

...برای عبور از دل ِبی کسی

... شدی تکیه گاهم،شدی مرههمم

... تو را خواستم،شک نکردم به عشق

... اگر چه پر از آیه های غمم

... غریبی نکن با من ِشب زده

... مرا با خودت تا به رویا ببر

.... کمک کن که بگذارم این بغض را

... کنارت برای ابد پشت ِ سر

... زمانی که غمگین ترین می شوم

... پر از بی پناهی،شبیه ِغروب

... برایم توئی فرصت زندگی

... توئی بهترین فصل ِ یلدای خوب

... برای بریده نفسهای ِمن

... برای قدمهای لرزان ِ من

... توئی فاتح ِمرز ِ دلواپسی

... توئی آغاز و پایان ِ من

،،، شبهاباستاره هایشان،روزها با ابرهای تیره شان،ساعت های کند گذر،ثانیه های سنگین بر تو پناه و مامنی نیست،حتی اگر تمام بندگانت مرا رنجانده باشند،تو ستارگانت را از من دریغ نمی سازی که خدایی. ...آن جانشین تمام ِ نداشتن های من.. تو همان آغاز و پایان ِ من...

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 2:14 | لینک ثابت |

...قاصدک

...قاصدک غم دارم

...غم آوارگی ودربه دری

...غم تهائی و خونین جگری

...قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند

...همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند

...مادر من غمهاست

... مهد و گهوارهءمن ماتم هاست

...قاصدک دریابم،روح من عصیان زده و طوفانیست

... آسمان نگهم بارانیست

... قاصدک غم دارم

...غم به اندازهءسنگینی عالم دارم

... قاصدک غم دارم

...غم من صحراهاست،

... افق تیرهءاو ناپیداست

...قاصدک دیگر ازاین پس منم و تنهائی

... و به تنهائی خود در هوس عیسائی

...وبه عیسائی خود منتظر معجزه ای غوغائی

...قاصدک زشتم من،زشت چون چهرهءسنگ خارا

... زشت مانند زوال دنیا

...قاصدک حالٍ گریزش دارم

... می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

...می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

... شاید آن نیز فقط یک رویاست...

    .... تقدیم به سارای مهربان که همیشه برایم مانند

   ... مریم مقدس ، قدیسه است،بخاطر روح بلند و دل

.... مهربانش ،قابل ستایش است...

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 3:19 | لینک ثابت |

توی یه قلبه سرد و تاریک چند روزه زندونیم من

نه صدائی نه یه حرفی ،نمیدونم که کی ام من

وسط یه گودیم که خم به ابروهاش کشیده

صدای تالاپ تولوپش،بد امونمو بریده

هیچ کسی نیست بهم بگه که توی قلبه کی اسیرم

اون کیه اگه نباشه، من بدونه اون میمیرم

یه لباس جنس علاقه،کفشی از عشق توی پاشه

یه دوست دارم رو لبهاش یه شاخه گلم باهاشه

به خودم میگم یه وقتا آخه لعنتی کی هستی؟

چرا قلبتو به قلبم آخه اینجور گره بستی

گناهم چیه که باید اسیر قلبه تو باشم؟

چشم به هیچ کسی ندوزم،مال هیچکسی نباشم

یه تیکه قلبتو کندی،وصله کردی به وجودت

ولی تو نمیدونی که ،چقده سخته نبودت

تو شدی گمشدهء دل،یه شروع تلخ و شیرین

دل به دنبال نگاهت، مونده دلواپس و غمگین

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

تقدیم به نَفَسَم که مرا به زندگی امیدوار کرد...

.....وقتی تو،خوابی سخاوت

.....پشت پلکان تو خوابه

.....شهر کینه و تنفر

...رو نسیمه روی آبه

....وقتی تو خوابی،تو مهتاب

.....همه چی با من ،غریبه

..... خواب تو، کوچ نسینی

....لای شاخه های سیبه

..... خواب تو،خواب یه گندم

....توی سرزمین عشقه

......خواب یه قصهء خوب

.....کفشای غمگین عشقه

.... خواب تو خواب گل یاس

...خواب یه حسِ ِ نجیبه

....خواب تو یه سقف کوتاه

...پشت اون نوری غریبه

.....وقتی بیدار می شی، گلها

...میشکفن توی باغچه

...دنیا،یه لحظه مایسته

...توی ساعت، روی تاغچه

.....وقتی بیدار میشی با من

...می شینی روی نیمکت

....همقدم میشی تو با من

.... تو خیابونای خلوت

---- وقتی خوابی،وقتی خوابی

-----پشت چشم خیسِ ِشیشه

----روی قله های سنگی

---- خورشیدم پیدا نمیشه

-----وقتی خوابی، چشمهای تو

----حرفای تازه ای می گن

--- خواب تو ادامهء صبح

----- تو زمین خوبی من !

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط علی قربانی (حسرت) محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.