تبليغاتX
http://asadream.us نانوشته های خاموش

پریشان نوشته های گمنام عاشق

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

** خودم را به دست ِباد می سپارم.

میخواهم کاخ ِآرزوهایم را که از تو در

قلبم ساخته ام،به باد نشان دهم تا

ویرانش کند.میخواهم همهءنشانه هایی

را که برایم نویدی از با تو بودن،بود،را،

بسوزانم.آتش و باد همکاران ِخوبی اند،

امّا،نمی دانم چرا؟؟؟این کاخ اینقدر محّکم

است، که حتی،زلزله هم حریفش نمیشود.

پس،خود را به دست ِتقدیر میسپارم تا او

حکمی برای بیوفایی هایت صادر کند..

.. خودم راکنج ِ این شبها رها کردم،ولی تا کی؟

.. اسیر ِدست ِزیبای ِشما کردم،ولی تا کی؟

.. خودت هم خوب میدانی صبورم،چون خبر داری

.. چگونه با غم و با غصه، تا کردم،ولی تا کی؟

..توقع هم ندارم چون تو میدانی، دراین شش سال

.. به یک عکس ِسه در چار اکتفا کردم،ولی تا کی؟

.. نگفتی نه،تو میگفتی صبوری کن، تحمّل کن

.. ندیدی تو،تحمّل من،به خدا کردم،ولی تا کی؟

.. نه شب دانست دردم را،که دائم همنشینم بود

.. نه این کاغذ،که رویش را،سیا کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گریه،اگرناله،اگرشیون،اگرفریاد

.. تمامش را چه زیبا بی صدا کردم،ولی تا کی؟

..  هر از گاهی که از دستت دلم خون بود،درد ِدل

... به روی جانمازی با خدا کردم،ولی تا کی؟

... دلم خون بود،شاکی هم،ولی هرگز نپنداری

.. که نفرین کرده باشم،نه،دعا کردم،ولی تا کی؟

.. نیامد دست ِگرم ِتو در این سرما و دستم را

.. ز ِناچاری ،هزارن بار، ها کردم،ولی تا کی؟

.. اگر گاهی حساب ِزندگی را می کنم،گاهی

.. تمامش راحساب ِما دوتا کردم،ولی تا کی؟

... نه که تقویم ِ ما روز ِعزا کم داشت،از دستت

... تمام ِ عیدها را هم ،عزا کردم،ولی تا کی؟

..سخن از مرگ ِیک عشق است.شوخی نیست،چندین سال

... بدونت عاشقی راادعا کردم ،ولی تا کی؟

** آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع

 حیفم آید که ترا دست خدا بسپارم... خداحافظ.. یاران

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 3:52 | لینک ثابت |

   .... زنده باد آزادی...

دگرصبح است و پایان شب تار است

دگر صبح است و بیداری سزاوار است

دگر خورشید ازپشت بلندیها،نمودار است

           دگر صبح است...

 دگر از سوز و سرمای شب تاریک،تنهامان نمی لرزد

دگر افسرده طفل پابرهنه،از زبان مادر شبها نمی ترسد

دگر شمع امید ماچو خورشیدی نمایان است

           دگرصبح است...

کنون شب زنده داران! صبح گردیده،

نخوابید،جنگ در پیش است

کنون ای رهروان حق،شب تاریک معدوم است

سفیدی حاکم و دردادگاهش،هرسیاهی خرد ومحکوم است

کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم

دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است

سزای حق کشان،در چوبهءدار است

   وما باید که برخیزیم...

              دگر صبح است...

چنان کاوه، درفش کاویانی را بروی دوش اندازیم

جهان ظلم را از ریشه سوزانده،جهان دگری  سازیم

        دگر صبح است...

دگرصبح است و مردم را کنون برخاستن شاید،

نهال دشمنان را تیغها باید

    که از بن بشکند،نابودشان سازد...

اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد،

قوی چوپان بباید نیش او بندد

اگر غفلت کند او خود گنهکار است

               دگر صبح است

دگرهر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است

     واین افسردگی،ناراحتی،عار است

دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را،

بسوزانیم دشمن را،

که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان،

ویا همراه بادی او شود دور از زمین ما،

              دگر صبح است...

  دگر روز تبهکاران به مثل نیمه شب تار است...

     دگر صبح است...

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 7:30 | لینک ثابت |

 

دوست دارم نفسم.

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

...جیگمیل خوشگل،اینم تقدیم تو باشه...

... باز دلم هواتو کرده،بیاپیشم مهربونم

... به خدا قسم که بی تو نمی تونم که بمونم

...فکر کنم توقعی نیست که بیای پیشم بشینی

... توچشات نگا کنم من،توچشام عشقو ببینی

... این کویر دل من یه قطره بارونم نداره

... زیر ِچشم نگام بکن باز شاید آسمون بباره

...زل زدم تو خم ِجاده تا شاید بیای دوباره

...اگه باشی توی ِدل،غصه دیگه پا نمی ذاره

... نصف ِشب گذشته،چشمات توی ِخواب ِناز ِنازه

...امّا حیف تورو ندارم،من که چشمام باز ِبازه

...ای خدا این شب ِتاریک ،چقدر دور و درازه

... ای خدا زندگی اینه؟ هر کی عاشقه، می بازه؟

...فکرشو نکن عزیزم،هر کسی یه جوری گیره

... اون که عشق، تودل نداره،خدا عمرشو بگیره

مهسای ناز نازی اینم تقدیم ِاون قلب مهربون و

 معصومت که برام خیلی عزیزی.این تحفهء ناقابل رو از این دائی جونت بپذیر. دوست دارم با (ص) صابون

تا همه تو کفش بمونن.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 7:28 | لینک ثابت |

مادرم دیگر در خانه نیست که بامدادان با نوازش من رابیدار کند.در کوچه هم دیگر آواز صبح به خیر

گنجشک ها به گوش نمیرسد.سجاده ام دیگر اذان را برای خوابم زمزمه نمی کند.حتی ساعت چوبی نیز

من را فراموش کرده است . آه ای دنیا چقدر من تنهایم.

....... مادر توئی تاج سرم

.......رفتی نمیشه باورم

..... مادر توئی همه کسم

..... رفتی شکست بال و پرم

.... مادر دلت شکسته بود

..... مادر چشات چه خسته بود

.... فدات بشم ای نازنین

.... غم تو نگات نشسته بود

..... مادر رفتی  شکست دلم

.....کاش نزنه قلب تو سینه م

....مادر دلم تنگه برات

.... چه زود تموم شد نفسات

.....اشگم دیگه در نمیاد

..... دلم فقط تورومیخواد

.... خودت اینو خوب می دونی

..... دوست دارم خیلی زیاد

...... مادر رفتی تو توبهشت

..... خدا اینو واست نوشت

..... شادم که راحتی اونجا

.... امّا چه تلخه سرنوشت

....  مادر تنها شدم رفتی

.... چرا بار ِسفر بستی

.... تورو نمی بینم دیگه

..... ولی تورویاهام هستی

 ....... مادر دو سال گذشت، در این دو سال تمام دقایق

... در غمت فرورفتم و حتی عقربه های ساعت

دیواری اتاقم با من گریستن،باز هم شب آمده،همان

... پناه دهندهء اشک ها و هق هق های من. ولی باز تو نیستی. مادر من دیگه بریدم ،من دیگه خسته شدم،

.... در میان این سایه ها زندگی کردن،عذابم میدهد

.... آخه تو هر کجا که میرفتی منم با خودت میبردی

.... پس چرا الان منو نمی بری؟ منوبا خودت ببر.

.....

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 5:1 | لینک ثابت |

برای نازنین بانوی هنر و موسیقی،قول داده بودم برات قطعه ای بسرایم.

 این تحفهء ناقابل را از این جا مانده گدای ژنده پوش بپذیر. تقدیم به

      (آ.ی.ک.آ)

....من ازبی کسی های ِبی اِنتها

...میان ِحریقی ز هذیان وتب

...به دنبال دستی پر از سادگی

...تو را یافتم در نفسهای ِشب

...برای عبور از دل ِبی کسی

... شدی تکیه گاهم،شدی مرههمم

... تو را خواستم،شک نکردم به عشق

... اگر چه پر از آیه های غمم

... غریبی نکن با من ِشب زده

... مرا با خودت تا به رویا ببر

.... کمک کن که بگذارم این بغض را

... کنارت برای ابد پشت ِ سر

... زمانی که غمگین ترین می شوم

... پر از بی پناهی،شبیه ِغروب

... برایم توئی فرصت زندگی

... توئی بهترین فصل ِ یلدای خوب

... برای بریده نفسهای ِمن

... برای قدمهای لرزان ِ من

... توئی فاتح ِمرز ِ دلواپسی

... توئی آغاز و پایان ِ من

،،، شبهاباستاره هایشان،روزها با ابرهای تیره شان،ساعت های کند گذر،ثانیه های سنگین بر تو پناه و مامنی نیست،حتی اگر تمام بندگانت مرا رنجانده باشند،تو ستارگانت را از من دریغ نمی سازی که خدایی. ...آن جانشین تمام ِ نداشتن های من.. تو همان آغاز و پایان ِ من...

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 2:14 | لینک ثابت |

...قاصدک

...قاصدک غم دارم

...غم آوارگی ودربه دری

...غم تهائی و خونین جگری

...قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند

...همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند

...مادر من غمهاست

... مهد و گهوارهءمن ماتم هاست

...قاصدک دریابم،روح من عصیان زده و طوفانیست

... آسمان نگهم بارانیست

... قاصدک غم دارم

...غم به اندازهءسنگینی عالم دارم

... قاصدک غم دارم

...غم من صحراهاست،

... افق تیرهءاو ناپیداست

...قاصدک دیگر ازاین پس منم و تنهائی

... و به تنهائی خود در هوس عیسائی

...وبه عیسائی خود منتظر معجزه ای غوغائی

...قاصدک زشتم من،زشت چون چهرهءسنگ خارا

... زشت مانند زوال دنیا

...قاصدک حالٍ گریزش دارم

... می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

...می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

... شاید آن نیز فقط یک رویاست...

    .... تقدیم به سارای مهربان که همیشه برایم مانند

   ... مریم مقدس ، قدیسه است،بخاطر روح بلند و دل

.... مهربانش ،قابل ستایش است...

 

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 3:19 | لینک ثابت |

توی یه قلبه سرد و تاریک چند روزه زندونیم من

نه صدائی نه یه حرفی ،نمیدونم که کی ام من

وسط یه گودیم که خم به ابروهاش کشیده

صدای تالاپ تولوپش،بد امونمو بریده

هیچ کسی نیست بهم بگه که توی قلبه کی اسیرم

اون کیه اگه نباشه، من بدونه اون میمیرم

یه لباس جنس علاقه،کفشی از عشق توی پاشه

یه دوست دارم رو لبهاش یه شاخه گلم باهاشه

به خودم میگم یه وقتا آخه لعنتی کی هستی؟

چرا قلبتو به قلبم آخه اینجور گره بستی

گناهم چیه که باید اسیر قلبه تو باشم؟

چشم به هیچ کسی ندوزم،مال هیچکسی نباشم

یه تیکه قلبتو کندی،وصله کردی به وجودت

ولی تو نمیدونی که ،چقده سخته نبودت

تو شدی گمشدهء دل،یه شروع تلخ و شیرین

دل به دنبال نگاهت، مونده دلواپس و غمگین

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

تقدیم به نَفَسَم که مرا به زندگی امیدوار کرد...

.....وقتی تو،خوابی سخاوت

.....پشت پلکان تو خوابه

.....شهر کینه و تنفر

...رو نسیمه روی آبه

....وقتی تو خوابی،تو مهتاب

.....همه چی با من ،غریبه

..... خواب تو، کوچ نسینی

....لای شاخه های سیبه

..... خواب تو،خواب یه گندم

....توی سرزمین عشقه

......خواب یه قصهء خوب

.....کفشای غمگین عشقه

.... خواب تو خواب گل یاس

...خواب یه حسِ ِ نجیبه

....خواب تو یه سقف کوتاه

...پشت اون نوری غریبه

.....وقتی بیدار می شی، گلها

...میشکفن توی باغچه

...دنیا،یه لحظه مایسته

...توی ساعت، روی تاغچه

.....وقتی بیدار میشی با من

...می شینی روی نیمکت

....همقدم میشی تو با من

.... تو خیابونای خلوت

---- وقتی خوابی،وقتی خوابی

-----پشت چشم خیسِ ِشیشه

----روی قله های سنگی

---- خورشیدم پیدا نمیشه

-----وقتی خوابی، چشمهای تو

----حرفای تازه ای می گن

--- خواب تو ادامهء صبح

----- تو زمین خوبی من !

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

... مطمئن باش این بار هم کسی که به حرف خود عمل میکنه منم!

... به خدا بی تو من خواهم مرد، خواهم مرد،،،

... یه ترانه،دوترانه، دوهزار و صد ترانه

...همه شون ارزونی ِ تو،واژه های نوبرانه

...یه ستاره، دوستاره،داره از ابرا می باره

... باشه پیشکشت تمامش، ای تو بودن دوباره

... یه تلاطم،دوتلاطم، می شه قلبم پر خواهش

...ولی با این دل شیدا،تو نداری سر سازش

... یه تبسم،دوتبسم،دیگه دیوونه می شم من

...خندهات نبض حیاته، بی تو ویرونه میشم من

... یه نگاه و،دو نگاه و ...این دیگه ختم جنونه

... بس که نازنینی ای گل، میشه عاشقت دیوونه

... یه اشاره،دواشاره، دیگه با بعدی میمیرم

... ولی واسه قتل قبلم از چشات دیه میگیرم

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 13:2 | لینک ثابت |

.... راستش رو بخوای ،نه تو رو نفرین می کنم و نه رقیب رو!

.... چون اگه تو نبودی،قدرت خودم رو تو عشق ورزیدن نمیشناختم

.... واگه رقیب نبود دورنگی های تو رو نمی دیدم. از هر دو تون

    ................  متشکرم ....!!!!

   ****************************************

......وقتی صدای قلبت را شنیدم که برای من میتپد،با خودم گفتم:

..... حتما ًعاشقم هستی، امَا حالا می فهمم که قلبت دروغگوتر از

..... خودت است....،،،،

       ***********************************

.....لحظهء آخر... باران...هوای مه گرفته.... قرار ....ایستگاه قطار

..... تا آخرین نفس عشق پاکم را به خاطر بسپار...،،،،،

     ************************************

... خود را در آیینه می بینم یاد تو می افتم. راستی چند قرن است من را

.... از خودم گرفته ای که تا این حد برای خویش ناشناسم.....،،،،

     ************************************

....یه دل می شینه با خودش فکر می کنه که دیگه سنگ میشم.

.... سنگ می شه و می ره قاطی سنگای دیگه ولی بازم عاشق می شه.

... این بار عاشق یه سنگ دیگه .

  ***************************************

..... اگر می خواهی به دیدن من بیایی،آدرسم را در قلبت جستجو کن،

.... گرچه میدونم هیچوقت دوستم نداشتی....،،،،،

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 12:7 | لینک ثابت |

                   سلام عزیزانم

   برای مدتی دلم را پیش شما به امانت میگذارم و خودم برای مداوای

  بیماریم و معالجهء بیماریم  سفری چند هفته ای آغاز میکنم .

از شما عزیزانم میخواهم مرا از دعاهای خیرتان بی نصیب نگذارید

                   فدای همهء شما عزیزان سبز اندیش

          سبز باشید و سبز بیاندیشید.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 15:17 | لینک ثابت |

دیر زمانی است که می دانم در پس این نگاه های

مهر آمیز چه جنونی نشسته ،من هستم و یک

         قد تکیده،. و دیگر هیچ ....،،،،

..... تازگی ها

..... اندوهت

.....  حقیقت دارد

..... زمین را قراری نیست.

.... تازگی ها

..... بوی دریا نمی دهد، حرفهایت

..... تازگی ها

..... ابدیست،آسمان چشمانت،و رنگین کمان

..... در امتداد اشکهایت.!

.... تازگی ها

.... ثانیه ها،به سکوت ختم میشوند،و من در سایهء خویش

.... گم

.... پائیز نیست،. آن که ویرانمان میکند،،حوصله های کوچک

..... و ، بهانه های بزرگ ماست

.... بمان ،،، بمان،، بی تو

..... تاب رسیدن

............. به فردا را ندارم.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 5:45 | لینک ثابت |

فردا و دیروز باهم دست به یکی کرده اند،دیروز باخاطراتش مرا

فریب داد و فردا،با وعده هایش مرا خواب کرد .

       وقتی چشم گشودم،امروز گذشته بود ..... ،،،،!!!!

،،،،،،

.......گفته بودم که دختر خورشید

........به من اینک دوباره می خندد

...... باز از سقف آسمان شبم

...... چلچراغ ستاره می خندد

.....گفته بودم دوباره می آیی

..... باز عمر دوباره می گیرم

..... کوچه را در قدوم آمدنت

..... رشته ای از ستاره می گیرم

..... گفته بودم که خاطراتم باز

..... خاطرات دوباره خواهد شد

...... خانهء کوچک قدیمی من

....... روشن از گل ستاره خواهد شد

...... گفته بودم که باز می خندی

...... ای امید دل دوبارهء من

...... گفته بودم باز می رقصد

..... به دل آسمان،ستارهء من

..... گفته بودم به خود ولی،چشمم

...... باز شد چشمهء دوبارهء اشک

..... باز در ماتم نیامدنت

..... من و قندیلی از ستارهء اشک

                    .................. ستارهء اشک

   ............... ستارهء اشک

kyuki

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 22:15 | لینک ثابت |

          کاروانسرا

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.پی اش را من نکنده ام.

دیوارش را من نچیده ام.من آمدم،او ساخته بود و پرداخته.

دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که

روشن بود و میسوخت. از روغنی که نامش عشق بود...

قلبم کاروانسرایی قدیمی است. من اما صاحبش نیستم.

صاحب این کاروانسرا اوست،درها را خودش میبندد،

خودش باز میکند،اختیارداری اش با اوست.

همه می آیند و میروند.هیچ کس نمیماند.نمی تواند بماند،

که مسافر خانه جای ماندن نیست.....

کاش قلبم خانه بود.خانه ای کوچک و کسی میامد و مقیم می شد.

میماند و زندگی میکرد.هر بار که مسافری میاید،مسافرخانه را

چراغان میکنم و روغندان قندیلها را پر از عشق.هر بار دل میبندم

و هر بار فراموش میکنم که مسافر برای رفتن آمده است.

نمیگذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود،بیرونش میکند.

و من هر بار در کاروانسرای قلبم میگریم.غیور است و دیدن هیچ

مهمانی را ندارد.همه جا برای خودش میخواهد،همهء حجره ها را

خالی خالی، تهی تهی .....

و روز ی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد...

او داخل میشود.، با صلابت و سنگین و نرم....

آنروز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهند گرفت و

 آنروز....آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد....،،،

 کاروانسرا ویران خواهد شد ،....

 آن روز نه دیگر قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.....

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 6:34 | لینک ثابت |

   تقدیم به دوستان و همراهانم که در این مدت کوتاه ، همراهم بودند

  به کهسار بلند لحظه های من

خروش چشمهء یادت ندای شادمانی هاست

و نامت، بیرقی رنگین

.... نشان همزبانی هاست

.... تو از نسل بهارانی

.... و از بذر نیاز یاس

..... که شعرم، در نگاه تو، تولد یافت

..... به رویایم

.... تو طرحی از طلوع عشق

.... که می تابی

.... و روح اطلسی های نجیب شعر

.... ز ایثار طلوع، پر از عطر نوازش هاست

.... تو تکرار صداقتها،

.... و میراث بهارانی

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 1:48 | لینک ثابت |

... چشمهای تو

... باغ بی حصار شب

... راز دار و پرده پوش

... پردهء سرشک تو بر آن چو هاله ای ز نور

... چشمهای تو

... ساکت عمیق برکه های دور

... طرح من در آن

... چو لرزش خفیف شاخه های یکدرخت پر غرور

... چشم های تو

... در تداوم عبوس شب، دریچه ای به سوی نور

.... بامداد روشنی برای روز

... چشمهای تو

... در شبان سرد و برفی غریب

... بستری برای خواب

... خوابهای پاک و دلفریب

... چشمهای تو

... معبد عبادت و نماز من

... من در آن چو بنده ای گناهکار و شرمگین

... من در آن

... به خاک اوفتاده

... در برابر خدای خویش

... چشمهای تو

... یک سرود ناتمام

... آن نهایتی که شعر من در او نشانهء حقارت است

... واژه ای برای گفتن تمام شعرهای خوب

.... شعر دیگری که من نمی توانمش سرود

.... چشمهای تو

.... چشمهای تو

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 21:1 | لینک ثابت |

... تا بینا به خواب گلها باشم

... دل را به گریه آراسته ام

... و سلام رسان ستاره شده ام

... به سوسن ها..

... پنهان چه می سازم

... در آسمان سینه

... ابر گریه هایم را

... که بر درخت پیرجان

... پرندگان اندوه

... لانه از توفان ساخته اند

... امّا اینجا

... که ولایت عاشقان است

... همواره در خواب گلها

... چکاوکی است

... که سپیده را

... به منقار دارد

... سپیده ای که

... کلام کوچک حرّیت ماست

... پس بگذار

... که ارتفاع غربت دلم

... از هفت کوه بگذرد

... که اینجا من کوچکم

... امّا تکلّم آخرم

... خرقه ای است

... که تنهایی و فرزانگی عشق را

... بیرق است

... بر فراز شانه های جهان

... امّا ای مرگ...!

... میدانم

... به اشاره ای از من

... لال خواهی شد

... ببین که از عشق

... چقدر

...مشق به جان آموخته ام

... اینجا

... همین جا

... که عشق سیّدی است

... که همواره به گشت است

... و کوچه های دنیا را

... مثل کف دست می شناسد

... و من بارها

... در دستان مبارکش

... اندوه انبوه روزگاران آدمی را

... گریسته ام

... ای عشق

... مرا ببخش اگر که می گویم

... بی گناهی تو فرشته ای است

... که سنگسار می شود

... مرا ببخش...!

... امّا ای ماه

... چوپان آسمان

... ای نسیم به گشت

... از فراز گیاه و رود

... شما به عشق بگوئید

... که چقدر در کنار سایهء دلم

... ستاره آمد و

.... بزرگ شد

... و رفت - به انکار من

......   به سنگسار من

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 15:25 | لینک ثابت |

... دامن کشان ز دیدهء من میروید به ناز

... اما بدوستی قسم از دل نمیروید

... با سرگردانی از برتان میروم، ولی

... دائم ز حال غمزده ام ، غافل نمیروید

      *****    ****  ****

 .... رفتی؟ برو که اشک منت راه توشه باد

 .... خرم بمان بدست دعا می سپارمت

 .... هر جا که میروی ز منه خسته یاد کن

.... هر جا که میروی بخدا می سپارمت

   ****    ****    *****

  .... آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرس

  .... ابر، بارانیست از اشک چو بارانم بپرس

  ... کشتی دل در کف امواج غم خواهد شکست

 .... نکته را از سینهء سرشار طوفانم بپرس

 ... در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست

 .... آنچه را می گویم از آئینهء جانم بپرس

 ... آتش عشق تو خاکستر نشینم کرده است

.... گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس

.... پرده در پرده همه خنیاگر عشق توام

.... شور وشوقم را از آوازی که میخوانم بپرس

.... روشنایی در غمت رفت از چراغ هستیم

... سوزش جان مرا از شعر سوزانم بپرس

... جز خیانت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت

... باری از شمع ار نپرسی ، از شبستانم بپرس

... چون شفق از گریه چشمانم به موج خون نشست

... چند و چون را اینک از آفاق چشمانم بپرس

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 11:9 | لینک ثابت |

.... من از این پس به همه عشق جهان می خندم

.... به هوس بازیه این بی خردان می خندم

.... من از آن روزی که دلدارم رفت

.... به غم و شادیه عشق دگران می خندم

        ******************

   ..... ای وطن سیمرغ و دژبان داشتی

 ...... رستم، آن پور نریمان داشتی

...... ای وطن فر فریدونت چه شد؟؟؟

...... خسرو و فرهاد و مجنونت چه شد؟؟؟

..... ای وطن نادر، جهانگیرت کجاست؟؟؟

...... بابک و آرش، کمان گیرت کجاست؟؟؟

..... ای وطن آن گاو سر گرزت چه شد؟؟؟

..... فرخ و گیو و فر یبرزت چه شد؟؟

... ای وطن بهرام و شاپورت کجاست؟؟

.... ای وطن مردان مغرورت کجاست؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

بعضی از آدمها مثل « تیتان» هستند حتی اکسید شون هم با ارزشه .

بعضیها هم مثل « آهن» هستند فقط به درد لای جرزدیوار میخورند . 

بعضیها مثل « آرگون» بیخیال و بی اثرند .

بعضیها مثل «سدیم» خیلی فعالند.

بعضیها مثل « اکسیژن» فقط به فکر تخریب و اکسید بقیه هستند و یا

مثل گوگرد باعث خوردگی میشن .

البته هستند آدمهایی که مثل «آلومینیوم» سبک ولی در عین حال مقاومند .

بعضیها را تا اول غنی شون نکنی به دردت نمی خورن و برات نفعی

ندارند « باید پول رو بدی»

بعضیها خیلی کمیابند و مثل طلا گرانبها هستند.

ولی ، بعضی دیگه مثل « سیلیس» تا دلت بخواد همین جور ریخته و زیادند.

بعضیها مثل « فسفر» یه جوری خودشون را میخوان نشون بدهند.

بعضیها هم در کار خودشون سر درگم هستند و مثل عناصر واسطه هستند .

بعضیها ظرفتیشون خالی و دنبال پرکردنش هستند .

البته اکثر آدمها عنصر نیستند و به صورت ترکیبی از عناصر موجود

می باشند...

راستی ترکیب شما چیه ؟ تا بحال به این فکر کردین ؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 13:26 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

بر لبهای جذاب، سخنان مهر آمیز به زبان آر

برای چشم های دوست داشتنی،  خوبی را در آدمها جستجو کن

برای یک اندام باریک، غذایت را با آنها که ندارند سهیم شو .

برای موهای زیبا،بگذار کودکی روزی یک بار دستهایش را توی

موهایت بکند.

برای وقار،چنان راه برو که می دانی هرگز تنها گام برنمی داری.

آدمها، حتی بیشتر از اشیاء نیاز دارند که ترمیم شوند،بازسازی شوند،

احیاء شوند، مرمت شوند، جان تازه بخشیده شوند،

            هرگز کسی را دور نیندازید......

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 18:59 | لینک ثابت |

مشت دنیا که برات باز شد،

میبینی که این کهنه به این آسانیها دگرگون بشو نیست.

می بینی که:یک زورگو که رفت،معمولا"یک زورگوتر جاش رامیگیرد

می بینی که:انگار زور همیشه پیروز است.

میبینی که:امکان انتخابهایت عموما"میان بد و بدترند.

میبینی که:جدال های دنیا بسیار مواقع میان جهالت هایی اند که

شکل های متنوع به خود گرفته اند .

می بینی که: مهر جز کلام دستمالی شدهء تکراری چیزی نیست.

میبینی که:بسیار چیزها که در زندگی ارج میگذاردی در دنیا محل

سگ هم ندارند.

میبینی که: جایی برای فرار نیست و هر گوشه یکی با یک طناب

دار ایستاده.

میبینی که: بسیار واژه های سنگین و پر طمطراق که آدم ها در

طول تاریخ ساخته اند را میشود با تق یک سوزن ترکاند و جز

هوا چیزی نیافت.

میبینی که:بی قدرت در این کهنه،تو هم هیچ نیستی.

میبینی که:استیصال چقدر تهوع آور است،اما آن را هم می شود

با یک کم استدلال به خود قبولاند.

میبینی که: در جستجوی جرقه ای از خرد می شود تمام دنیا را

زیر و رو کرد و دست خالی بازگشت.

می بینی که:جز آفتاب صبح اتاقت هیچ چیز به راستی از آن

تو نیست.

میبینی که:عمر خودت هم چندان چیزی بلندتر از عمر یک روزهء

یک حشرهء میوه نیست، و می بینی می شود این کوتاه را چه

ساده از کف داد.

و ...

بناگاه در می یابی که شادمان بودن،به راستی و با حضور، بودن،

دلیرانه ترین کاری ست که می شود به آن تن داد.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 12:22 | لینک ثابت |

آری... غریب فریبی بود

بافندگان لاف نوشتند:

{ خرابه های ری

کنار تهران است}

خواندیم - گرچه تلخ فریبی نبود بیش،

درقلبهای کوچک ما

درد شکنجه ها

باشیون غمین همان ترکه های خیس

فریاد می زند:

-ویرانه های تهران

کنار ری روئید.

آری فریب بود تلخ فریبی

لافندگان به یاوه نوشتند

-(( نان و پنیر لذیذ است))

  اما

یک عمر سق زدیم

نان و پنیر لذت نداشت.

ای کاسه های داغ تر از آش

هر واژه حلقه زنجیر

هر جمله میله ای

و هر کتاب زندان بود.

شب ها و روزها

بیهوده سر به میلهء هر جمله کوفتیم

از لای میله ها

در انتظار گذشت زمان چشم دوختیم

 خاموش سوختیم،

خاموش

 باری زمان گذشت و زنگ مدرسه نالید.

لافندگان هرزه نوشتند:

-(( دین

تریاک توده هاست

آئین برده هاست)).

تریاک توده ها

تریاک بود، همان تریاک

باور نمی کنید

دارندگان دین

 تریاکی اند؟؟

و...

تریاک خانه ها ز مساجد فزون ترند

باور نمیکنید؟؟

لافندگان به خیره نوشتند:

-(( مطرح نیست .

این خشک کشتگاه تشنهء خون است))

بارید اشک و خون

بر خاک دلمه بست.

 

 از کشتگاه خشک،

چیزی بجا نماند.

از ما گذشت

 

 

 

اما....، فریب بود، تلخ فریبی .

فریاد میکشند هزاران سیاه بخت:

- سعادت

هر چهار شنبه در این شهر اطراق میکند.

فریاد میکشند:

- قلک هر طفل

باید تهی شود.

خوشبختی مهمان شهر ماست

بیچاره کودکان.

خوشبختی، ای گدا،

خوشبختی، ای حریص شکمباره

بس نیست

آخر، بگو...، بگو...،

از جان ملتم

از جان کودکان تو چه میخواهی؟؟

بس نیست؟؟

زنجیر باف ها

بافندهء لافها .

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 3:24 | لینک ثابت |

نیاز من به امید است . نیازمن تک درخت تنهاست که در بیشه زارهای

پر ازدحام قدم میزند . نیاز من امواج خروشانی است که سر به آسمان

بلند میکند . نیاز من جوانه ای است که نیازش روئش است .

من نیازم فروغی ناپیداست که در آرزویی گم شده است .

   من همهء نیازم آرزویی است در جستجوی دریا .... ؟؟؟؟؟

----- بی تو پنجره ها را قاب کردم

---- کنار جاده گذاشتم

----- روی سایه های پوشالی

---- و خط ممتد جاده را به انتهای رویا رساندم

---- روی خواب های طلایی

----- انتظارات،رویا را، به وسوسهء خواب رهاند

---- و سایه ها را به خیال آرزو کشاند

---- آرزوهایی واهی، که به زنجیر کشیده شد

       ..............   بی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 13:56 | لینک ثابت |

امشب دوباره دلتنگت شدم . امیدوارم هر جا که

هستی آسمانت صاف‌ باشد٬ ای کاش گاهگاه مرا

از قاصدک هایی که می آیند جویا میشدی .

روزها گذشته و اشتیاق دیدنت را روی تقویم

 خواباندم . آیا باز هم به روزهای آبی خاطراتمان

 سر می زنی؟؟؟ هنوز هم عاشق پاییزی ؟؟ هنوزهم ...

           *****       ******          ******       ******

    - ،،،، سلام ای شبِ معصوم که چشمان گرگ خونخوار را به

   حفره هایٍِِِ ِ استخوانی بدل می سازی و در کنارِ جویباران الطاف

 تو ارواح بیدها و تبرها در هم می آمیزند . من از میان بی تفاوتی ها،

  حرف ها و صداها  می آیم و این جهان لانهء ماران مانند است و

 جهانی که پر از صدای پاهای مردمی است که همچنان ترا می بوسند

و در ذهن طناب دارِ ِ تو را می بافند . . . . ... .

     ،،،، این جهان پر از حرکت صدای گامهای مردمی است ،

   ،،،، همچنان که ترا می بوسند ، طناب دار تو را می بافند،،،،،

       ««    آه فروغ جان کجایی ؟؟ در این شب سرسام گرفتهء

         «««   سرسام آور . کجایی ؟؟؟ »»»»»

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 6:41 | لینک ثابت |

مدتهاست ...

 مدتهاست که قلبم کنتر از همیشه میزند. صدایم

خاموش شده . من دراین گوشهء دنیا در انتظار

بزرگی و بخشش اویم .هزاران بار مهرش را بر

خود دیده ام . صدایم خاموش می شود و ناقوس عشق

دیگر هیچ زنگی را به صدا درنمی آورد.ستارهء

اقبال من هرشب روشن است ولی به روی هزاران

نفر لبخند می زند....

نسیم ناامیدی بر دل کوچکم رخنه کرده.مهرت راچون

باران برمن ببار و باز هم زندگی ام بخش .......

       ******       ******          *******

الفبای زندگی.....

در سایه سار نگاهت به دنبال قامت استوار تومیگردم.

چشمانم را در نگاه مهربانت غرق میکنم و لبانم ذکر

عشق میسراید. الفبای زندگی من پر از نام توست

                     " پدر  "

امید من ....

دل شکسته ام. از تکرار حادثه ها به دنبال مرهمی

تا رد پای زخمی را بزدایم . می خواهم فاصله ها را

به دست فراموشی بسپارم و امید را به خانه ی کوچک

      قلبم دعوت کنم .

اولین امید من آن وجود پاک توست و آخرین امید من

             "" نگاه توست  ""

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 11:54 | لینک ثابت |

عشق در پنجره هاست

... در شکاف پلک کرکره هاست

... دستهای خونین

... پنجره را میبندد

--گل من

...چه گذشت

..چه گذشت

..که .. هنوز

.. چفت ها می خندند

.. اشک ها خنده بلب میبندند.

.. عشق در پنجره هاست

... درشکاف پلک کرکره هاست

... دستها پنجره را میبندند

.. دستهای شب و باد

... دستهای تب و یاد

... دستهای خونین

... گل من

... حرمت از پهنهء سنت متواری شده است

... پرده ها حامله اند

... پرده ها

... با ورم کرده شکمهاشان دستان شب اند

... دست شب پنجره را میبندد

... نهراس

...ترس در تاریکی می روئد

... ترس با باد سخن می گوئد

... ترس چیزیست که می ترسد و می ترساند

... تو نترس

... تشنه ام

... تشنه را باده تو باش

... چه حریقی رخ داد که چنین می سوزید

... سوختن بی دل من

.. تهمتی ست

...نفسم می بخشد قاطعیت بشکست..

.. تشنه ام

.. و قدح ها ز عطش می سوزند

... تشنه را باده تو باش

.. چه سخن ها باقی ست

.. مرگ..

..مرگ دیگر سخنی است..

... سخن از عشق نگو

..جامها را پر کن

..عشق

...یادگاریست که در خاطره هاست.

... مرگ .. مرگ

... باورم خائن نیست

... مرگ دیگر سخنی ست

.. مرگ تک نقطهء پایان سخن هاست و عشق

... جوهر زیبا ئی ست

آه

... بگذریم

...قلب ها تاریک است

... آنچه باقی ست دم است

...چه شب کهنهء مانوسی . آه

.. تشنه ام

.. جامها را پر کن

.. تا سحر

... روزگاری مانده است

.. خوب میدانی و میدانم خوب

... حرمت از پهنهء سنت متواری شده است

..واژه ها می کوشند

...که در این گیر و گریز

... دست و پایی رده شاید که به تثبیت رسند

... چه سخن ها باقی ست.

.. ترس در آغوش تاریکی مهمان است

.. جامها را پرکن

.. جامها

.. نهراس

..چه حریقی رخ داد

..که قدح ها زعطش میسوزند

.. تشنه ام

.. گریه ام ...

... مرده ام

.. باورم خائن نیست

... باورم میگوئد:

... عشق در پنجره نیست

... در شکاف پلک کرکره نیست

.. در پریش ذهن خاطره هاست

.. همه جا تاریک است

... مرگ در تاریکی است

... مردگانیم همه تشنهء عشق

.. غرق در تاریکی

.... تاریکی

              .... تاریکی

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 7:23 | لینک ثابت |

---- دیر گاهیست آرزو دارم

         ..... ای زن سبز چشم . دریک شب

... تخم چشم ترا برون آرم.

        ..... زیر دندان خویش بفشارم

--- بمکم سبزهای ماتش را

       ... تا دو چشم تو هم کبود شود

 ... شب شود

  .. غم شود

               .... غروب شود.

   ---- تا شود رنگ زندگانی من

 ---- رنگ اندوه جاودانی من

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 6:48 | لینک ثابت |

....

.....ناگهان.

 ....صبر.نجابت را در تنگهء آغوش شهوت افکند

.. و... رذیلت در حجلهء خاموش فضیلت ره یافت

  ... چه سخن ها که ملامت می بافت

  ... همه تهمت . همه لاف

--- چه امیدی . که پرستشکدهء تنهایی

-- معبر کوچ جدایی ها بود.

-- و میدانستیم

- کلمات

-- چه زبونند. چه بی مقدارند

--- و چه آسان با نه

-- میتوان گفت: آری

...ای ملامت..آیانفرت با کینه یکی است؟

..نعره در خاموشی پنهان نیست؟

..برد. در باخت؟ و ..آه

... دستها را رو کن

.. اضطراب در ته جیب کسی در خواب است

.. که چو تو مضطرب است.

-- باد .. باد

-- خانهء باد دگر ذهن پریشانی نیست

-- باد. باد

-- قاصد در بدریست

-- ای ملامت. بس کن . باد را آنشب دیدی . دیدی

.. بی گمان

.. حامل روح پشیمانی بود که چنان زوزه کشان در تن خود

                                                         { می پیچید

 ... راستی باد چه پیغامی داشت؟

... از چه کس؟

... پیچش باد نمیدانی چیست ؟

 ... گرد باد.

-- باد را باور کن

--- گردباد . قاصد دربدری ست

--باد. بیهوده نمی موید از بیداد است.

--گردباد

-- کف گهوارهء من روئیده است

--- پس مرا باور کن

--- ای ملامت . بس کن

--- که همه بر بادیم

                          --- مرگ خواهد آمد

                                        ---- پس از آن آزادیم 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 10:29 | لینک ثابت |

--- تازه چه شعری سروده ای که بر آرد

--- غم زدل و مرهمی برآن بگذارد؟

.... تازه چه دارم؟

... دو چشم خسته که دیگر

                 . جز غم و نفرت بجای اشک نبارد

---- تازه چه دارم؟

   --- لبی که جز عطش خون

         . شعر تر و بوسه های گرم ندارد

---- تازه چه دارم؟

    ..... دلی که گر بپذیری

           . آرزویت را بدست باد بسپارد

 --- تازه چه دارم؟

  --- دو دست خالی و خونین

       . بشکند ار دست دوستی بفشارد

                                      ---- تازه چه شعری سروده ام؟ برو ای دوست

                               . . . . ناخن من پشت کس دریغ  نخارد.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 9:43 | لینک ثابت |

چه دردناک شبی بود

...سکوت بود . جنون بود

...فضا برادهء آهن

... ستاره لکهء خون بود.

--- غریبی از خم ره رفت

-- صدای گامش غم... غم

--طنین به خلوت ره بست

--گرفت پنجره ماتم

...پرید مرغی د