تبليغاتX
http://asadream.us نانوشته های خاموش

پریشان نوشته های گمنام عاشق

... چشمهای تو

... باغ بی حصار شب

... راز دار و پرده پوش

... پردهء سرشک تو بر آن چو هاله ای ز نور

... چشمهای تو

... ساکت عمیق برکه های دور

... طرح من در آن

... چو لرزش خفیف شاخه های یکدرخت پر غرور

... چشم های تو

... در تداوم عبوس شب، دریچه ای به سوی نور

.... بامداد روشنی برای روز

... چشمهای تو

... در شبان سرد و برفی غریب

... بستری برای خواب

... خوابهای پاک و دلفریب

... چشمهای تو

... معبد عبادت و نماز من

... من در آن چو بنده ای گناهکار و شرمگین

... من در آن

... به خاک اوفتاده

... در برابر خدای خویش

... چشمهای تو

... یک سرود ناتمام

... آن نهایتی که شعر من در او نشانهء حقارت است

... واژه ای برای گفتن تمام شعرهای خوب

.... شعر دیگری که من نمی توانمش سرود

.... چشمهای تو

.... چشمهای تو

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 21:1 | لینک ثابت |

کودکی هایم طنین خوش حیات بود. اما . بعد از رفتن شما . من ماندم و صدای

خرد شدن برگ های انسانیت زیر گامهای عجول شما . شما رفتید. هر چند

لباس سادگی و نگین صداقت - به یادگار روزهای خوش با شما بودن - بر تن

من ماند و بعدها در دوران جوانی به جزای داشتن همین تحفه ها عزت و غرورم را شکستند و در دادگاه مادیات همراه با سنگ پشت بی کسی به آبگیر تنهایی تعبیدم

کردند . باد غربت مزرعهء هستیم را بر باد داد . نرگس احساسم و مریم عشقم

را پرپر کرد و هر تکه از گل برگهای وجودم در گوشه ای از این دنیای بزرگ

التماس کنان به شاخه ای هرز و مغرور آویزان شد تا این که دخترک خوشه چین

کولی به حرمت داشتن همان تحفه ها خوشه های وجود مرا از زیر پای آشنایان

سنگدل جمع کرد و در سایهء سیاه چادرش خرمن وجودم را برپا کرد تا بعد از

سالها خودم را بیابم و معنی زندگی را بچینم .

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 5:22 | لینک ثابت |

پشت چراغ مخمل ماه قشنگ .یاد بچه بازی قیچی و سنگ . بخیر

خودت را پاسوز شعر من نکن. من این ترانه ها را در یقین این ماه سروده ام.

او هیچ وقت نبوده تا برگردد.

یادت می آید من یواشکی دوستت داشتم. یواشکی اسمت را لا به لای دفترم

می نوشتم و همیشه هم مشتم باز میشد؟ یادت می آید بازی سنگ و قیچی...

یادم تو را فراموش؟ باز هم خوابت را به من باختی . بازی باد و فرفره های

بفش که آخرش جایی میان ابرها گم شد.

ساعت قرارمان پشت تپه های پونه... یادت می آید آن همه دوستت دارم های

همیشگی؟ حالا از قلبی بگو که پشت همان تپه ها سیاه شده ... نشان به آن نشان

که نشان کرده دارم . بعد از این اسمت را لا به لای خاطره هایم گریه می کنم.

خودت را پاسوز شعرهایم نکن. من حتی خواب هایم هم رنگ پریده است.

عروس سیاه آیینه هایم . وقتی عشق هم تحت قسمت عاشقانه ای نبود.

خاطر خاطره هایت را خیلی می خواهم . به احترام همان خاطره هاست که

سیاه پوشیده ام:

خاطره  .

ننه می گفت :شاعری هم شده کار؟ به نان بیندیش قافیه همه آب هست . ننه اندوه

رنگ ها را نمی فهمید . خیال می کرد همین که پسر ۱۶ سالهء عمه طاهره زن

گرفت . من به یقین پیرپسر شده ام . ننه از یقین خود می ترسید. از حرفهای آدم هایی

که هیچ وقت کودکی ام را باور نکردند . می گفت: شعر مال آدمهایی است که درد

ندارند . ما دستمان از هفت آسمان کوتاه است . ننه ساده بود . به سادگی یک درد

مشترک . به سادگی همان بهاری که سال به سال گذرش به خانه مان نیفتاد.....

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 5:3 | لینک ثابت |

در اوج ایمان. در اوج امید. در اوج رنج و ژرفترین دریای

بی ساحل هستی. من در آوای باد و آوای آن نسیم بی باک

صبحگاه می دوم. من می دوم در جستجوی تو. و تو آنقدر بی پروا

پرواز میکنی که گمت میکنم.و آنگاه در میان هزاران کلمهءغریب.

غریبانه و در جستجو تو بغض میکنم. می دوم و همچون بهار درپی

زمستان. هوهو می کشم.دوباره اوج می گیری و من تو را در میان

رنج ها و امیدها و ایمان های بی پایان گم می کنم. بغضم می ترکد.

دلم میشکند و اشکم جاری می شود. و آنگاه خود را در میان

بالهای زرینت می یابم. آرام می گیرم و این همه رنج را به باد میسپارم.......

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 15:53 | لینک ثابت |

آه از محبوب من . من در تو بی شتاب می دوم. و در تو پروازمیکنم.

          باشد که آوایی از دوست برسد.

آنگاه که اقیانوس ها سر به سر دریاها می گذارند و آنگاه که کوه

  استواریش را به رخ تپه میکشد . من در تو می دوم.

من در تو می هراسم. من همیشه در توام.

     سودابه به سیاوش چه گفت که آرام تن به آتش داد؟؟؟

و من چه توانم گفت. به تو . به بی کرانی ات . به آبی آسمانت.به

دریای دلت.به تمامی سیب های دنیا . من چه توانم گفت؟؟؟

 دریا . درخت و خورشید همه تو را می ستایند. تو کیستی؟؟؟

من بی شتاب می دوم. من با توام تو با من. آیا من تو ام یا تو من؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 15:36 | لینک ثابت |

کوچکتر که بودم غول چراغ جادو را دیدم .

  گفت:سه تا آرزو بکن.

گفتم:سه تا نمیخواهم یکیش کافیه. یک دنیای بکر میخواهم

که همه چیش تکمیل باشه.

  آرزویم را برآورده کرد.

 سرزمینی بود به وسعت و سادگی مادرم .

کوه های سربه فلک کشیده ای داشت به اندازهء غرور پدرم

جنگل وحشی ای به وسعت احساسم.

دریایی به پاکی صداقت سحر.زن برادرم.

و گلهایی به طراوت خواهرانم و

نسیمی به تازگی آیدا دختر برادرم. و

خورشیدی از جنس عشق برادرم که هر روز

از پشت کوهها طلوع میکرد و زندگی همهء مارا روشنی میبخشید.

  خداوندا. وسعت و سادگی سرزمینم را چرا گرفتی؟؟؟؟

        مادرم . بی تو زندگی مان سرد و یخبندان است.....

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 11:9 | لینک ثابت |

مثل همان روز . به اندازهء یک بوسهء کودکانه . به اندازهء یک

    دلتنگی ساده دلم برایت تنگ شده. مثل همان شب باز هم

به خوابم بیا. کاش بین نگاه هایمان فاصله نبود تا این چنین در

   حسرت یک نگاه ساده بسوزیم . چیزی روحم را صیقل

میدهد. چیزی تنم را بیتاب میکند. چیزی مثل خواب.وسوسه ام

میکند تا دوباره چشمانم را برای دیدن تو روی هم بگذارد. با تو

   لحظه لحظه هایم دنیایی میشود- دنیایی که حتی نفسی از تو

برایم غنیمت است. چشمانم را میبندم تا تو را دوباره ببینم .

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

نازنینم . یادت هست روزی من و تو تا طلوع خورشید رفتیم و خوشه های نور

را چیدیم؟

باز به انتظار آن روزها میمانم. فقط کافی است تا گامی به طرف سرزمین مهربانی

برداریم.زمانی احساس میکردم در خلوت سرایت مانند یک رویا ماندگارم.

اکنون سالها میگذرد که نگاه دریایی ات را گم کرده ام. چشمانم را به پنجره دوخته ام

به امید آن که بیایی و دستی بر پلکهای خسته ام بکشی. کاش هیچوقت از خواندن

نوشته هایم خسته نشوی. تنها و سرگردان در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار

خاطرات خوش گذشته تکیه زده ام و بر روزهای پر احساس سابق حسرت میخورم-

روزهایی که در کوچه های باغ عشق شروع شد و در خزان جدایی به پایان رسید.

چقدر تلخ بود. لحظهء وداع در میان اشک و آه برای قلبی که هرگز کسی نفهمید

 چرا گرفت و چرا شکست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 10:21 | لینک ثابت |

--- و شب هنگام

      .... چون جرم سایه ها

------ در هرم تیرگی

---- تبخیر میشدیم

------ در پرسه های شبانگاهی

---- بر جاده های پرت مه آلود

---- چون برگهای مردهء پائیزی

------ دنبال یکدیگر

----- زنجیر میشدیم.

......... در زیر پای رهگذر مست لحظه ها

--- تسلیم میشدیم. لگدکوب میشدیم

---- نابود میشدیم

--- با اشگهایمان

--- تهمت به جاودانگی درد میزدیم

---با دردهایمان

---بهتان به عشق

---- بیگانگی رسالت ما بود

---از یک مدار

---از یک سو

---راه گریز بود. راهی به نیستی

----تنها . . . .

---- ایمان به شک

--- و تردید در یقین

---در خط سرنوشت سیاه ما

--- میداد انحراف

--- ره کوره ای به تلاقی داشت.

--- این بود تنها امید ما

. . . تنها

---- اندیشه هایمان

---چون آب راکد و بیمار

---در گود خاطرات فرو میرفت

--- ما پیر میشدیم.

. . . . از جاده های پرت مه آلود

. . . . شب پای میکشید

. . . خورشید لخته سایه های از هم دریده را

. . . . چون خون

. . . در پیش پایمان

. . . . قی میکرد ددددددددد د ددد دددددد دد دد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 1:26 | لینک ثابت |

ای عفیف

.... عشق در چنبر زنجیر گناه است.گناه

....دل به افسانهءفرهاد سپردن دردیست

...کوه از کوهکنان بیزار است

... تک گل وحشی وحشت زدهء کوهستان تیشهء بی فرهاد است

....تیشه های خونین

...پاسداران حریم عشق اند.

---ای عفیف

...به چه می اندیشی؟

....چه کسی گفت: ترحم. چه کسی؟

...شرم را دیدی شلاق فروخت

...رحم شلاق خرید

---وجنایت به خیانت خندید؟

... زندگی؟

...زندگی را دیدی گفت که:من دلالم

...در بدر در پی بدبختی ها میگردید

..تا اسارت بخرد؟

---راستی را که گدائی میکرد.

...و فریب که خدائی میکرد

-- آه ... دیدی...؟ دیدی

    ****************** *************

 دوستی  یییییییییییییییییییییی پرپر زد؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 1:14 | لینک ثابت |

شهوت از راه رسید

...بیوه ای باکره بود

...پی بانویش- نفرت-میگشت

...قفل از چشمانش میبارید

...تلخ خندش میگفت:

-- هیچ کس نیست نداند نفرت یائسه است.

... من عقیم.

..باز هم تبعیدیم.

...قفل از لبهایش میروئید

...قفل ها

...ارتباط دو سر زنجیرند.

---کینه در شهوت. شهوت در کین

...متواری گشتند

---قفل ها نعره کشیدند که:این قانون است

--غل و قلاده و زنجیر بهم پیچیدند.

         ***********************

          خنده ها اااااااااااااااااااا پرپر زد؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 0:58 | لینک ثابت |

بی بیم کوبیدیم

... با ابر و باد و درد

... راندیم . گرئیدیم . نالیدیم

... تا مرزهای بی سرانجامی

... آواز ها در سینه ها خشکید

...بیهوده میخواندیم

...بیگاه واماندیم

... در پهن دشت بی سرانجامی

...ای رفته از هر دست

...وامانده در هر راه

...بیگانه با هر خویش و با هر کیش

...آوارهء هر هفت کوی بی سرانجامی

...ای ابر و باد و درد

... بیهوده میگرئید و مینالید و میرانید

...از کشتگاه مرگ

...روح شهیدی بر نخواهد خاست

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 22:31 | لینک ثابت |

مرگ

...مرگ را دیدی

...دیدی.چه فروتن شده بود

...خسته بود

...گفت:مرد

-- پس از این برف نخواهدروئید

..ونگاهش را برصفحهءساعت پاشید

..ناگهان عقربه های ساعت ذوب شدند

..زیرلب زمزمه کرد:

..بگریزیم.شتاب عبثی در پیش است

..حلقه در حلقهءزنجیر سراسیمه شتافت

...همه تن پای وهمه پای فرار

...به امید دیدار

...خنده کرده گفتم:

...مشتاقم

     *****************

     زندگی پرپر زد/؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 16:17 | لینک ثابت |

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

...هدیه شان.

..قفل زرینی بود

...بوی نعش من و تو

...بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد

...شهرداران گفتند:

---- نسل در تکوین است

...نعش ها نعره کشیدند:فریب است.فریب

...مرگ درتمرین است

ماهیان میدانند

....عمق هر حوض به اندازهء دست گربه است

...گورزاریست زمین

..و زمان

...پیر و خنگ و کر و کور

..در پس سنگر دندانها دیگر سخنی نیست که نیست

...دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری روئیده است

..و زبان هادر کام

..فاسد و گندیده است

...لب اگر باز کنیم.. 

...زهر و خون میریزد

..ای اسیران چه کسی باز بپا میخیزد؟

..چه کسی؟

...راستی تهمت نیست

....که بگوئیم:پسرهای طلائی اسارت هستیم؟

.......و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟

 

      **************************************

          نسل ها پرپر زد/////؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 15:59 | لینک ثابت |

ازکدامین دیار آمده ای؟

... از کدامین دیار می آید

...ناشناسی که آشنا سخن است

... گل یادش به عطر خاطره بخش

...همچنان گرم در شکفتن است

... از کدامین دیار آمده ای؟

...ای بهار شکفته نلم تو چیست؟

... در دلم یک نیاز ناگفته است

... ای نیاز ناگفته نام تو چیست؟

...اختر پرفروز چه شبی.

...میدرخشد به آسمان شبت؟

...بوسه های نهفتهء چه لبی.

...میشکفد به خنده های لبت؟

...از کدامین بهشت روشن شرق

...رنگ افسانه و صفا داری؟

...که چون نقاشی کمال الملک

...نقش صدباغ آشنا داری؟

...نرم و زیبا فراز چشمهءنور

...همچو ناز شکفته باز شدی

...باز در بازوان من آرام

.. شعله آسا به رقص ناز شدی

...محفلیهای مهربان عروس

..گل به آغوش باز میبردند

..جمله با جامه های رنگارنگ

..پیش رویت نماز میبردند

...با تو هر جا نگاه شاعر شهر

- می نشست ودوباره برمی خاست

...که ترا در میان جامهءسرخ

...بیش میدید و بیشتر میخواست

..از کدامین دیار آمده ای؟

...ازدیار بهشت نادیده؟

..یا ز دنیای دور دست خیال

..که به رویای شب درخشیده؟

...دست در دست من نهادی گرم

...دیده ات خنده زد بناز و گریست

...سالها آشنائی از نزدیک

...دوستدار تو بوده یادت نیست؟

              *********************

       تقدیم به تو که یک روز آمدی و قلبم را ربودی و رفتی

    من هنوز پشت این پنجرهء یخ بستهء اتاقم تو را چشم در راهم.....

 

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

مغزها گندیدند

در و دروازه و دربان در خواب.

خواب و رویا و گمان

پاسداران زمانند و مکان

مرزها

مرزها پرسه زنان دربدرند

بانکهای رهنی پردگی دخترکان را اقساط

میفروشد به بازار سیاه

چه سپیدی؟ چه سیاه؟

رنگ و گم رنگی و هم رنگی و یک رنگی و رنگارنگی بی رنگند؟؟

خط دگر جاری نیست

هر خطی دیواریست

روی هر خط بنویسید که:دیوار عظیم چین است...

کلمات

گره اند.گره ای پشت گره . پشت گره زنارند

دشنه ها دگمهء سردستی پیر وزان است

آه.... خط جاری نیست

           *******************

          رنگ ها پرپر زد؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 0:49 | لینک ثابت |

واژه ها گندیدند

فاتحان پوسیدند

کودکان از نوک پستانک نارنجکها

انفجار. انفجار به عبث نوشیدند.

مادران.عریانی. عریانی پوشیدند

مرمرین گونهء نازک بدننان را بامشت

عاشقان بوسیدند

قلبها فاسد شد

کرم ها در قفس سینهء دل سوختگان لولیدند

ائتلاف

خبراین بود. هدف

اختلاف

بوی گندیدهء اندیشهء اندیشه گران

خیمه بست.

لجن شب ته خورشید نشست.

معصیت راهبه شد

همه گفتند که:اومعصوم است.

گل به تنهائی گلدان گریید

اشک خون شد.خون چرک

عاج انگشت پیانو را دستی فشرد

دستها معیار فاصله اند

            *************

           اشکها پرپر زد؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 0:33 | لینک ثابت |

در غریب شب این سوخته دشت

من و غم. آه ... چه بر من بگذشت

... کاروان گم شد و خاکستر ماند

... کرکس پیر دل من میخواند:

 --- ای عطش در رگ من جاری باش

شعله زن دودم کن کاری باش

 رگ غم سوخته. ای ریشهء من

  بمک از طاول اندیشهء من

   دشت شب تاخته ام خاموشم

  موج خود باخته ام مدهوشم

 طفل آوارهء شهر خوابم

 تشنهء خویشتنم گردابم

برگ پاییز به دست بادم

  ریخته. سوخته. بی بنیادم

  کاروان سوخته ای چاووشم

 در بدر زمزمه ای. خاموشم

  گره کور. غمم بازم کن

 قصه پایان ده و آغازم کن

  ای تو گم. نا معلوم. نایاب

  گنگ نا معلومی را دریاب

 دست پیش آر که رفتم از دست

 دامنم گیر که هیچم در هست.

  من و تو چیست؟ چه بیشی چه کمی

 چو کویری و تمنای نمی.

  من و تو چیست؟ من و من باشیم

  روح تنگ آمده از تن باشیم.

  بگریزیم و بهم آویزیم

  عطشی در عطش هم ریزیم.

 نفسی در نفس من بفشان

 بکشانم. بچشانم. به نشان

 بکشان بر سر بازار مرا

  جان فدای تو. بیازار مرا

  سنگ بدنامی. بر جانم زن

 کوس رسوایی. بر بامم زن

  زندگی چیست؟ سراب است. سراب

 نقش پاشیده  بر آب است. بر آب

عشق خونابهء دل نوشیدن

 کفن ماتم خود پوشیدن

 آرزو گور کن دشت جنون

  نانش از عشق و شرابش از خون

  جغد پیریست سعادت در قاف

 نغمه اش لاف. همه لاف گزاف

 مرهم سوختن از ساختن است

 چه قماری که همه باختن است؟

 زندگی چیست؟ مرا یاد بده

 آنچه میدانم بر باد بده

  تو تیایی تو به چشمانم کش

 تشنه ام. تشنهء آتش. آتش

  تیشه بر ریشهء جان دوخته ام

 دل به هر شعلهء غم سوخته ام

  باد آوارهء گورستانم

 بذر پاشیده به سنگستانم

  برق منشور یخین رازم

  پر سیمرغ غمم. بگدازم

 پیش از آن لحظه که نابود شوم

  شب شوم. شعله شوم. دود شوم

  نعرهء سوخته ام نفرینم

  چون خدا در بدر و بی دینم.

 در غریب شب این سوخته دشت

 کرکسی پر زد و نالید و گذشت.

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 22:0 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط علی قربانی (حسرت) محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.