تبليغاتX
http://asadream.us نانوشته های خاموش

پریشان نوشته های گمنام عاشق

مادرم دیگر در خانه نیست که بامدادان با نوازش من رابیدار کند.در کوچه هم دیگر آواز صبح به خیر

گنجشک ها به گوش نمیرسد.سجاده ام دیگر اذان را برای خوابم زمزمه نمی کند.حتی ساعت چوبی نیز

من را فراموش کرده است . آه ای دنیا چقدر من تنهایم.

....... مادر توئی تاج سرم

.......رفتی نمیشه باورم

..... مادر توئی همه کسم

..... رفتی شکست بال و پرم

.... مادر دلت شکسته بود

..... مادر چشات چه خسته بود

.... فدات بشم ای نازنین

.... غم تو نگات نشسته بود

..... مادر رفتی  شکست دلم

.....کاش نزنه قلب تو سینه م

....مادر دلم تنگه برات

.... چه زود تموم شد نفسات

.....اشگم دیگه در نمیاد

..... دلم فقط تورومیخواد

.... خودت اینو خوب می دونی

..... دوست دارم خیلی زیاد

...... مادر رفتی تو توبهشت

..... خدا اینو واست نوشت

..... شادم که راحتی اونجا

.... امّا چه تلخه سرنوشت

....  مادر تنها شدم رفتی

.... چرا بار ِسفر بستی

.... تورو نمی بینم دیگه

..... ولی تورویاهام هستی

 ....... مادر دو سال گذشت، در این دو سال تمام دقایق

... در غمت فرورفتم و حتی عقربه های ساعت

دیواری اتاقم با من گریستن،باز هم شب آمده،همان

... پناه دهندهء اشک ها و هق هق های من. ولی باز تو نیستی. مادر من دیگه بریدم ،من دیگه خسته شدم،

.... در میان این سایه ها زندگی کردن،عذابم میدهد

.... آخه تو هر کجا که میرفتی منم با خودت میبردی

.... پس چرا الان منو نمی بری؟ منوبا خودت ببر.

.....

نوشته شده توسط علی قربانی (حسرت) در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 5:1 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط علی قربانی (حسرت) محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.